|
پرواز به سوی او
...
|
ســــــــــــــــــــــــــــــــلام بعد از سالها اپم اونم به مناسبت تقریبا تموم شدن امتحانات وووووووووووووو
تــــــــــــــــــــو لــــــــــــــــــــــــــــــــدم تولدم مبارک [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 10:4 ] [ مهدیه ]
[ ]
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد امدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای به آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلند تر به تعرف از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست! مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرتمام میتپید اما پر از زخم بود قسمتهایی از قلب او بداشته شده و تکه هیی جایگزین آنها شده بود اما آن ها به درستی قلب او را پرنکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او یه جا مانده بود. در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکرمیکردند این پیرمرد چطور ادعا میکند که زیباترین قلب را دارد مرد جوان به قلب پیرمرد نگاه کرد و با خنده گفت:تو حتما شوخی میکنیروزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بودو ادعا می کردکه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شده بودند.قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای برآن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او باقدرت تمام می تپیداما پر زخم بود.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که در جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام ..اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند... بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟» مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد...در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شدبه سمت پیرمرد رفت... به قلب او نفوذ کرده بود...
[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 12:17 ] [ مهدیه ]
[ ]
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادی ام بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستی ام زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه ی مژگان من ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی ای دو چشمانت چمن زاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من بیش از اینت گرکه در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم
پ.ن:سلام بعد از مدتها [ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 13:11 ] [ مهدیه ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |